<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0">
	<channel>
		<title><![CDATA[یکی بود!]]></title>
		<link>http://amirmassoud.blogsky.com</link>
		<description><![CDATA[]]></description>
		<language>fa</language>
		<generator>RSS Generated by BlogSky.com</generator>
		
			
				<item>
					<title><![CDATA[]]></title>
					<link>http://amirmassoud.blogsky.com/1387/03/28/post-436/</link>
					<description><![CDATA[<P>&nbsp;</P><BR>
<P>اگر صد همچو من گردد هلاک او را چه غم دارد&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp; که نی عاشق نمی یابد٬ که نی دل خسته کم دارد</P>
<P>مرا گوید: «چرا چشمت رقیب روی من باشد؟»&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp; بدان در پیش خورشیدش همی دارم که نم دارد</P>
<P>اگر مشهور شد شـورم٬ خــدا&nbsp; داند که معذورم&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp; کاسیر حُکم آن عشقم که صد طبل و عَلَم دارم</P>
<P>مـرا&nbsp; یــار&nbsp; شکر ناکم&nbsp;&nbsp; اگـر بنشـانـد&nbsp; بر خـاکم&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp; چرا غم دارد آن مفلس؟ که یار محتشم دارد<BR></P>
<P>خُنُک جانی که از خوابش به مالِشها بر انگیزد&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp; بدان مالِش&nbsp;&nbsp; بود شادان &nbsp;و آن را&nbsp; مغتنم دارد</P>
<P>طبیبی چون دهد تلخش٬ بنوشد تلخ او را خوش&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp; طبیبان را&nbsp; نمی شاید که&nbsp; عاقل&nbsp; متهم دارد</P>
<P></P>
<P>خمش کن٬ کاندرین دریا٬ نشاید نعره و غوغا&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp; که غواص آن کسی باشد که او امساک دم دارد</P>]]></description>
					<pubDate>Tue, 17 Jun 2008 01:50:07 GMT</pubDate>
					<comments>http://amirmassoud.blogsky.com/Comments.bs?PostID=436</comments>
          <guid>http://amirmassoud.blogsky.com/1387/03/28/post-436/</guid>
				</item>
			
				<item>
					<title><![CDATA[]]></title>
					<link>http://amirmassoud.blogsky.com/1387/02/25/post-435/</link>
					<description><![CDATA[<P>&nbsp;</P>
<P>&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp; &nbsp; به عشق آشکار شویم و به رنج</P>
<P>&nbsp;</P>]]></description>
					<pubDate>Wed, 14 May 2008 23:03:28 GMT</pubDate>
					<comments>http://amirmassoud.blogsky.com/Comments.bs?PostID=435</comments>
          <guid>http://amirmassoud.blogsky.com/1387/02/25/post-435/</guid>
				</item>
			
				<item>
					<title><![CDATA[مانوئل به بهشت می رود]]></title>
					<link>http://amirmassoud.blogsky.com/1387/02/19/post-434/</link>
					<description><![CDATA[<P>&nbsp;</P>
<P>مانوئل مدتی بعد از بازنشستگی و بعد از آنکه کمی از آزادی اش لذت برد و مجبور نبود سرساعت مشخصی بیدار شود و هر کاری دلش می خواست کرد٬ دچار افسردگی می شود. احساس بی فایدگی می کند٬ از جامعه ای که آنقدر به رشدش کمک کرده٬ دور مانده. بچه هایش بزرگ شده اند و رفته اند٬ معنای زندگی را نمی فهمند٬ هرچند هیچ وقت سعی نکرده به سؤال مشهور: «اینجا چه میکنم؟» جواب بدهد.</P>
<P>بسیار خوب٬ مانوئل عزیز و شریف و مهربان ما٬ روزی می میرد...٬ اتفاقی که برای تمام مانوئل ها٬ پائولو ها٬ ماریا ها و مونیکا های دنیا می افتد. و در این مورد٬ بگذارید ماجرا را از کلام هنری دروموند در کتاب عطیه برتر بشنویم:</P>
<P>همهء ما٬ پیش از این٬ جایی٬ از خود٬ همان را پرسیده ایم که تمام نسل ها پرسیده اند:</P>
<P>«مهم ترین عنصر اصلی هستی ما چیست؟»</P>
<P>«می خواهیم به بهترین شکل٬ روزگار خود را بگذرانیم٬ اما هیچ کس دیگری نمی تواند به جای ما زندگی کند. پس باید بدانیم: به کدام سو باید نیروهای خود را هدایت کنیم؟ به کدام هدف برتر باید دست یابیم؟</P>
<P>اغلب می شنویم که مهمترین گنجینه جهان روحانی٬ ایمان است. سده های بسیار دین بر این واژه استوار است.</P>
<P>آیا باید ایمان را مهم ترین عنصر جهان دانست؟</P>
<P>نه٬ کاملا در اشتباهیم.</P>
<P>پولس رسول٬ در رسالهء به قرنتیان٬ از از صدر مسیحیت ما را هدایت می کند و می گوید: «سه چیز می ماند٬ ایمان٬ امید٬ عشق. اما عشق برترین آنهاست.»</P>
<P>بحث یک نظریه سطحی پولس٬ نویسندهء این سطور٬ در میان نیست. هرچه باشد او چند سطر پیش از این جمله٬ از ایمان نیز سخن می گوید:</P>
<P>«اگر ایمانم چنان کامل باشد تا آنجا که کوه ها را جابجا کنم و عشق نداشته باشم٬ هیچم.»</P>
<P>پولس از موضوع نمی گریزد٬ بلکه بر عکس٬ ایمان را با عشق مقایسه می کندو نتیجه می گیرد:</P>
<P>«عشق برترین آنهاست»</P>
<P>...</P>
<P>آخرین آزمون تمامی تلاش های انسان برای رسیدن به رستگاری٬ عشق است. مهم نیست چه کرده ایم٬ چه باوری داشته ایم٬ یا چه بدست آورده ایم.</P>
<P>هیچ یک از این ها را نمی توان ذخیره کرد. تنها چیزی که می توان ذخیره کرد٬ این است که چگونه به همنوع خود عشق ورزیده ایم.</P>
<P>خطا هایی که کرده ایم هیچ یک به یاد نمی آید. بر اساس خوبی هایی که کرده ایم قضاوت نمی شویم. چرا که عشق را محبوس در خود نگه داشتن٬ خلاف حرکت روح خداست و سندی بر اینکه هرگز خدا را نشناخته ایم و او بی حاصل به ما عشق ورزیده......</P>
<P>&nbsp;</P>
<P>در این مورد مانوئلِ ما در لحظه مرگ رستگار است٬ چرا که با وجود آنکه هرگز معنای زندگی اش را نفهمید٬ توانسته عشق بورزد٬ از خانواده اش مراقبت کندو در کاری که کرده٬ شرفش را حفظ کند. هرچند پایان کار خوش است٬ اما آخرین روزهایش بر زمین بسیار پیچیده بود.</P>
<P>جمله ای را تکرار می کنم که در انجمن جهانی داووس از سیاستمداری شنیدم: «انسان های خوش بین و بدبین هر دو می میرند. اما به دو روش کاملا متفاوت زندگی کرده اند.»</P>
<P>&nbsp;</P>
<P>&nbsp;</P>
<P>&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp; <FONT size=1>پائولو کوئیلو٬ چون رود جاری باش</FONT></P>]]></description>
					<pubDate>Thu, 8 May 2008 21:44:13 GMT</pubDate>
					<comments>http://amirmassoud.blogsky.com/Comments.bs?PostID=434</comments>
          <guid>http://amirmassoud.blogsky.com/1387/02/19/post-434/</guid>
				</item>
			
				<item>
					<title><![CDATA[مانوئل مردی آزاد است]]></title>
					<link>http://amirmassoud.blogsky.com/1387/02/02/post-433/</link>
					<description><![CDATA[<P>&nbsp;</P>
<P>مانوئل سی سال بی وقفه کار کرده٬ بچه ها را سر و سامان داده٬ سرمشق خوبی برای آنها بوده٬ تمام وقتش را وقف کارش کرده و هرگز نپرسیده: «کاری که می کنم آیا معنایی دارد؟» تنها دغدغه اش این است که فکر می کند هرچه سرش شلوغ تر باشد٬ در جامعه مهم تر است</P>
<P>بچه هایش بزرگ می شوند و خانه را ترک می کنند٬ در کارش ترقی کرده. روزی می رسد که ساعت یا خودکاری به پاس سال ها خدمت صادقانه اش به او هدیه می دهند٬ دوستانش کمی اشک می ریزند و لحظهء موعود فرا می رسد: باز نشسته شده٬ آزاد است هر کاری می خواهد بکند.</P>
<P>ماه های اول٬ گاه گداری سری به دفتر کارش می زند٬ با دوستان قدیمی اش صحبت می کندو از تحقق آرزوی همیشگی اش لذت می برد: می تواند دیرتر از خواب بیدار شود. در ساحل یا شهر قدم می زند٬ با زحمت و عرق جبین٬ خانه ای ییلاقی بیرون شهر می خرد٬ فن باغبانی را کشف می کند و غرق راز گل&nbsp;و گیاه ها می شود. مانوئل وقت دارد٬ تمام وقت دنیا را دارد. با بخشی از پس اندازش به سیر و سفر می رود. موزه ها را می بیند٬ با این خیال که می تواند در دو ساعت دستاورد قرن ها صرفِ وقت نقاش ها و مجسمه ساز ها را درک کند٬ اما دست کم احساس می کند دارد سطح فرهنگش را بالا می برد. صدها٬ هزار ها عکس می گیرد&nbsp;و برای دوستانش می فرستد. هرچه باشد٬ آن ها باید بدانند او چقدر خوشبخت است.</P>
<P>چند ماه دیگر می گذرد. مانوئل می آموزد که باغبانی دقیقا تابع همان قواعد انسانی نیست. رشد گیاه طول می گشد٬ برای اینکه بوتهء گل سرخ زودتر از موقع غنچه بدهد٬ کاری از دستش بر نمی آید. در لحظه ای که با صداقت تأمل می کند٬ پی می برد تمام آنچه در سفرهایش دیده٬ فقط چشم اندازی در پنجرهء اتوبوس جهانگردی اش بوده٬ بنا های یادبودی که اکنون در عکس های ۶ در ۹ حبس شده٬ اما در واقع هیچ احساس خاصی در او به وجود نیاورده است. بیشتر گرفتار این بوده که برای دوستانش سند جمع کند تا نشان بدهد با سفر به کشور های خارجی٬ تجربه ای جادویی داشته است.</P>
<P>همچنان تمام اخبار تلولزیون را نگاه می کند٬ بیشتر از قبل روزنامه می خواند (حالا وقت بیشتری دارد)٬ خودش را بسیار مطلع می داند٬ می تواند درباره چیزهایی بحث کند که قبلا وقت مطالعه درباره شان را نداشته.</P>
<P>دنبال کسی می گردد تا نظراتش را با او در میان بگذارد٬ اما همه در رودخانه زندگی غرقند٬ کار می کنند و به آزادی مانوئل غبطه می خورند و همزمان خوشحالند که برای جامعه مفید و «گرفتار» کار مهمی اند.</P>
<P>مانوئل رضایتش را در فرزندانش می جوید. فرزندانش همیشه با مهربانی زیاد با او رفتار می کنند. او پدری عالی بوده٬ الگوی شرافت و محبت. اما آنها هم گرفتاری های دیگری دارند٬ پس&nbsp;سر نهار یکشنبه با پدرشان را فقط یک وظیفه می دانند.</P>
<P>مانوئل مردی آزاد است٬ وضع مالی اش ثبات دارد٬ آدم مطلعی است٬ بر گذشته اش هیچ خدشه ای نیست٬ اما حالا؟ چه بکند با این آزادی که با این همه زحمت بدست آمده؟ همه از او تعریف می کنند٬ تحسینش می کنند٬ اما هیچ کس برای او وقت ندارد. مانوئل کمکم احساس غم می کند٬ احساس بی فایدگی....٬ با وجود تمام سال هایی که به دنیا و خانواده اش خدمت کرده.</P>
<P>شبی فرشته اش به خوابش می آید: «با زندگی ات چه کردی؟ آن را مطابق آرزوهایت پیش بردی؟»</P>
<P>مانوئل با عرق سرد بیدار می شود. کدام آرزو؟ رویایش این بوده که مدرکی بگیرد٬ ازدواجی کند٬ بچه دار شود٬ بچه هایش را تربیت کند٬ بازنشسته بشود٬ سفر کند. چرا این&nbsp;فرشته سؤال های بی معنی می کند؟</P>
<P>روزی تازه و طولانی شروع می شود. روزنامه ها٬ اخبار تلویزیون٬ باغبانی٬ خواب بعد از ظهر٬ هر کاری که دلش می خواهد... و در این لحظه پی می برد که میلی به انجام هیچ کاری ندارد. مانوئل مردی آزاد و غمگین است٬ یک قدم با افسردگی فاصله دارد٬ چرا که گرفتار تر از آن بوده که به معنای زندگی اش فکر کند و جریان سال ها به سرعت از زیر پل گذشته است. به یاد شعر شاعری می افتد:«از زندگی گذشت٬ اما نزیست.»</P>
<P>اما دیگر برای پذیرش این موضوع دیر شده٬ بهتر است موضوع را عوض کند. آزادی ای که به این سختی بدست آورده٬ فقط تبعیدی است با لباس مبدل.</P>]]></description>
					<pubDate>Mon, 21 Apr 2008 16:11:59 GMT</pubDate>
					<comments>http://amirmassoud.blogsky.com/Comments.bs?PostID=433</comments>
          <guid>http://amirmassoud.blogsky.com/1387/02/02/post-433/</guid>
				</item>
			
				<item>
					<title><![CDATA[مانوئل مردی مهم و ضروری است]]></title>
					<link>http://amirmassoud.blogsky.com/1387/01/26/post-431/</link>
					<description><![CDATA[<P>مانوئل باید مدام سر خودش را شلوغ نگه دارد وگرنه فکر می کند زندگی اش معنا ندارد٬ فکر می کند دارد وقتش را تلف می کند٬ جامعه به او احتیاج ندارد٬ کسی دوستش ندارد٬ کسی او را نمی خواهد.</P>
<P>پس همین که بیدار می شود٬ یک سلسله وظایف را انجام می دهد: اخبار تلویزیون را گوش می دهد (مبادا دیشب اتفاقی افتاده باشد)٬ روزنامه را می خواند (شاید دیروز اتفاقی افتاده باشد)٬ از زنش می خواهد نگذارد بچه ها دیر به مدرسه برسند٬ سوار ماشین٬ تاکسی٬ اتوبوس٬ مترو می شود٬ اما همیشه فکرش متمرکز است٬ به فضای خالی نگاه می کند٬ به ساعتش٬ و اگر بشود٬ با تلفن همراهش به چند نفر زنگ می زند و سؤال هایی می کند تا همه ببینند او آدم مهمی است و برای دنیا مفید است.</P>
<P>مانوئل به محل کارش می رسد٬ روی کاغذ هایی خم می شود که باید به آنها رسیدگی کند. اگر کارمند باشد٬ کاری می کند که رئیسش ببیند که او به موقع سرِ کارش آمده است. اگر خودش رئیس باشد٬ همه را فوری به کار وا می دارد٬ مبادا کار مهمی مانده باشد. مانوئل مشکلات را حل می کند٬ ایجاد می کند٬ برنامه های جدید تودین می کند٬ خط مشی جدید تعیین می کند.</P>
<P>مانوئل می رود نهار بخورد٬ اما هیچ وقتتنها نمی رود. اگر رئیس استُ با رفقایش نهار می خورد٬ از استراتژی های جدید حرف می زنند٬ از رقبا بد می گویند و همیشه برگ برنده ای در آستینش دارد و با غرور خاصی از کار زیادش می نالد. اگر کارمند است٬ باز هم با رفقایش می نشینند٬ پشت سر رئیس حرف می زنند٬ می گوید ساعت کارش خیلی زیاد است٬ با هاله ای از اندوه و غرور٬ می گوید در مؤسسه خیلی کارها وابسته&nbsp;به او&nbsp;است.</P>
<P>مانوئل (رئیس یا کارمند) تمام بعد از ظهر را کار می کند. گاهی به ساعتش نگاه می کندُ زمان برگشتن به خانه نزدیک می شود٬ اما هنوز باید فلان مشکل جزیی را بر طرف و بَهمان سند را تکمیل کند. مرد شریفی است٬ می خواهد حقوقش حلال باشد٬ توقعات دیگران را بر آورد٬ دوست دارد رؤیاهای والدینش را تحقق ببخشد. برای درس خواندن او خیلی زحمت کشیده اند.</P>
<P>سر انجام به خانه بر می گردد٬ حمام می گیرد٬ پیژامه می پوشدو می رود با خانواده اش شام بخورد. سراغ درس و مشق بچه هاو مار های روزانه زنش را می گیرد. گاهی از کارش حرف می زند٬ هادت ندارد گرفتاری هایش را به خانه بیاورد٬ اما دوست دارد سرمشقی برای خانواده اش باشد. شام تمام می شود٬ بجه ها -که اصلا وقت ندارند تا پدرشان سرمشق آنها باشدُ یا اصلا بنویسند یا این جور چیزها- میز را ترک می کنند و پشت کامپیوتر می نشینند. مانوئل به نوبهء خود٬ می رود تا جلوی آن دستگاه قدیمی کودکی اش بنشیند٬ که اسمش تلویزیون است. دوباره اخبار می بیند٬ (مبادا همان روز عصر اتفاقی افتاده باشد).</P>
<P>همیشه روی میز بغل تختش کتابی فنی می گذارد. چه رئیس باشد و چه کارمند٬ می داند رقابت شدید است و کسی که توانایی هایش را تحقق نبخشد٬ در خطر این است که کارش را از دست بدهد یا دچار بدترین نفرین ها شود: دیگر گرفتار نباشد.</P>
<P>با زنش کمی صحبت می کند. هرچه باشد٬ او مردی شریف٬ پرکار و پر محبت است که به خانواده اش می رسد و تحت هر شرایطی آماده است تا از آنها دفاع کند.</P>
<P>خواب کمی بعد می رسد٬ مانوئل می خوابد٬ چرا که می داند روز بعد خیلی گرفتار است و باید نیرویش را تجدید کند.</P>
<P>همان شب خوابی می بیند. فرشته ای از او می پرسد: «چرا این کار را می کنی؟» و او جواب می دهد: «برای اینکه آدم مسؤولی هستم.»</P>
<P>فرشته می گوید: « می توانی پانزده دقیقه در روز را توقف کنی٬ دنیا را نگاه کنی٬ خودت را نگاه کنی و خیلی ساده٬ هیچ کاری نکنی؟» مانوئل می گوید دلش می خواهد این کار را بکند٬ ولی وقتش را ندارد.</P>
<P>فرشته می گوید:&nbsp;«دروغ می گویی. همه برای این کار وقت دارن٬ فقط شجاعت می خواهد. کار وقتی برکت است که به ما کمک کند به عملمان فکر کنیم. اما اگر تنها فایده اش این باشد که نگذارد به معنای زندگی ات فکر کنی٬ نفرینی بیشتر نیست.»</P>
<P>مانوئل نیمه شب از خواب می پرد٬ عرق سرد بر بدنش نشسته. شجاعت؟ چطور است کسی که خودش را قربانی خانواده اش می کند٬ شجاعت این را ندارد که پانزده دقیقه جریان زندگی اش را نگه دارد؟</P>
<P>بهتر است دوباره بخوابد٬ همه اش خواب بود٬ این سؤال ها به جایی نمی رسد و فردا خیلی خیلی گرفتار است.</P>
<P>&nbsp;</P>]]></description>
					<pubDate>Mon, 14 Apr 2008 16:53:48 GMT</pubDate>
					<comments>http://amirmassoud.blogsky.com/Comments.bs?PostID=431</comments>
          <guid>http://amirmassoud.blogsky.com/1387/01/26/post-431/</guid>
				</item>
			
				<item>
					<title><![CDATA[]]></title>
					<link>http://amirmassoud.blogsky.com/1387/01/20/post-430/</link>
					<description><![CDATA[<P>&nbsp;</P>
<P>دلتنگم و دیدار تو درمان من است&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp; بی رنگ رخت زمانه زندان من است</P>
<P>بر هیچ دلی مباد و بر هیچ تنی&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp; آنچز غم حجران تو بر جان من است</P>]]></description>
					<pubDate>Tue, 8 Apr 2008 22:13:15 GMT</pubDate>
					<comments>http://amirmassoud.blogsky.com/Comments.bs?PostID=430</comments>
          <guid>http://amirmassoud.blogsky.com/1387/01/20/post-430/</guid>
				</item>
			
				<item>
					<title><![CDATA[]]></title>
					<link>http://amirmassoud.blogsky.com/1387/01/04/post-429/</link>
					<description><![CDATA[<P>&nbsp;</P>
<P>یـکــی لحــظه &nbsp;از &nbsp;او &nbsp;دوری&nbsp; نبـایــد&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;کــزان دوری &nbsp;خـرابیـها فزاید</P>
<P>به هر حالی که باشی پیش او باش&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp; که از نزدیـک بودن &nbsp;مهر زاید</P>
<P>جـدایــی را&nbsp; &nbsp;چـرا&nbsp; مـی آزمـایــی؟!&nbsp;&nbsp; &nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp; کسی مر زهر را چون آزماید؟</P>
<P>سرک بر آستان نه همچو مسمـار&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;که گردون اینچنین سر را نساید</P>]]></description>
					<pubDate>Sun, 23 Mar 2008 11:08:40 GMT</pubDate>
					<comments>http://amirmassoud.blogsky.com/Comments.bs?PostID=429</comments>
          <guid>http://amirmassoud.blogsky.com/1387/01/04/post-429/</guid>
				</item>
			
		
	</channel>
</rss>
