-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 1 اردیبهشتماه سال 1384 01:01
نفس برآمد و کام از تو بر نمی آید...
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 30 فروردینماه سال 1384 02:48
در عشق توام نصیحت و پند چه سود زهراب چشیده ام مرا قند چه سود گوینـد مـرا کـه بنـد بـر پــاش نـهیـد دیوانه دل است پام بر بند چه سود
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 19 فروردینماه سال 1384 20:10
تیــز دَوَم ٬ تیــز دوم تا به ســواران برســـــم نیست شوم٬ نیست شوم تا برِ جانان برسـم خوش شده ام٬ خوش شده ام پاره آتش شده ام خــانه بسوزم ٬ بـروم تـا بـه بیـابان برســم خاک شوم ٬ خـاک شـوم تا ز تو سر سبـز شـوم آب شـوم ٬ سجده کنان تا به گلستان برسـم عـالم این خـاک و هـوا گـوهـر کـفـر اسـت و فنــا در دل کــفر آمـده ام...
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 11 فروردینماه سال 1384 14:08
یا حسین
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 4 فروردینماه سال 1384 10:54
مهرورزان زمان های کهن هرگز از خویش نگفتند سخن که در آنجا که «تو»یی بر نیاید دگر آواز از «من»! ما هم این رسم کهن را بسپاریم به یاد هر چه میلِ دلِ دوست بپذیریم به جان؛ هر چه جز میل دل او٬ بسپاریم به باد! آه! باز این دل سرگشته من یاد آن قصه شیرین افتاد: بیستون بود و تمنای دو دوست. آزمون بود و تماشای دو عشق. در زمانی که...
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 30 اسفندماه سال 1383 11:54
ای آنـکــه به تـدبیــر تـو گــردد ایــام ای دیده و دل از تـو دگـرگون مادام ای آنکه به دست توست احوال جهان حکمـی فـرما که گـردد ایام به کام
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 21 اسفندماه سال 1383 23:49
بی همگان به سر شود بی تو به سر نمی شود داغ تو دارد این دلم جای دگــر نمی شـود دیدهْ عقل مست تو ٬ چرخــهْ چـرخ پــسـت تــو گوش طرب به دست تو٬ بی تو به سر نمی شود جان ز تو جوش می کند٬ دل ز تو نـوش می کند عقل خـروش می کند٬ بی تو به سر نمی شود خمــر من و خمـار مـن٬ بـاغ من و بهــار مـن خواب من و قرار من٬ بی تو به سر نمی...
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 16 اسفندماه سال 1383 23:39
شما مست نگشتید وزان باده نخوردید چه دانید٬ چه دانید که ما در چه شکاریم
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 12 اسفندماه سال 1383 09:46
خیلی زور داره آدم کامپیوتر خودش Administrator حسابش نکنه!!!!!!!!!!
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 7 اسفندماه سال 1383 20:54
همه جمال تو بینم چو چشم باز کنم همه شراب تو نوشم چو لب فراز کنم حـرام دارم با مـردمـان سخـن گفـتـن و چـون حدیث تو آید سخـن دراز کـنم هـزار گـونه بـلنگـم بـهر رهــم که برنـد رهی که آن بسوی تست تـُرکتـاز کنم
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 25 بهمنماه سال 1383 23:33
هر که سودای تو دارد چه غم از ترک جهانش نگـران تو چـه انـدیشـه و بیــم از دگرانـش آن پی مهـر تو گیـرد که نگیـرد پی خویـشش و آن سر وصـل تو دارد که ندارد غم جانش هـر کـه از یـار تحمـل نکنـد یــار مـگویــش و آن که در عشق ملامت نکشد مرد نخوانش به جفـایی و قفـایی نرود عـاشق صـادق مژه بر هـم نـزند گـر بـزنـی تیـر سنانش
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 21 بهمنماه سال 1383 23:45
دگر باره بشوریدم٬ بدان سانم به جـان تو که هر بنـدی که بر بنـدی بدرّانـم به جـان تو چو چرخم من چو ماهم من چو شمعم من ز تاب تو همه عقلم همه عشقم همه جانم به جان تو نشـاط من ز کار تو ٬ خمار من ز خـار تو بهر سو رو بگردانی٬ بگردانم به جان تو غلط گفتم٬ غلط گفتن در این حالت عجب نبود که این دم جام را از می نمی دانم به جان...
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 17 بهمنماه سال 1383 20:24
دایم پیش خود نهی آینه را هر آینه زانکه نظیر نیستت جز که درون آینه...
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 12 بهمنماه سال 1383 00:18
جانی و جهانی و جهان با تو خوش است ور زخـم زنی٬ زخــم سنان با تو خوش است خـود معــدن کیمیـاست خــاک کـف تــو هر چیز که ناخوش است آن با تو خوش است
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 10 بهمنماه سال 1383 13:00
امروز چه روزست که خورشید دو تاست امـروز ز روز هـا بــرون اسـت و جـداسـت از چرخ به خاکیـان نثار است و صـداست کای دلشدگان مژده که این روز شماست یا علی
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 8 بهمنماه سال 1383 13:32
تو را سری ست که با ما فرو نمی آید مـرا دلــی که صـبــوری از او نمی آید کدام دیده به روی تو باز شد همه عمر کـه آب دیـده بـه رویــش فـرو نمی آید جز این قَدَر نتوان گفت در جمال تو عیب کـه مهـربانی از آن طـبع و خــو نمی آید چه عـاشق است که فریاد دردناکش نیست چه مجلس است کز او های و هو نمی آید....
-
ز آغاز عهدی کرده ام کین جان فدای شه کنم
سهشنبه 15 دیماه سال 1383 01:00
باز آمدم چون عیـد نو٬ تـا قفـل زندان بشکنم وین چرخ مردم خوار را چنگال و دندان بشکنم هفت اختر بی آب را٬ کین خاکیان را می خورند هم آب بر آتش زنـم٬ هم بادهـاشـان بشکنم از شـاه بـی آغـاز من پران شـدم چون باز من تا جغـد طوطـی خوار را در دیـرِ ویـران بشکنم ز آغاز عهدی کرده ام کین جان فدای شه کنم بشکسته بادا پشت جان گر عهد و...
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 8 دیماه سال 1383 20:37
جانا غـم تو ز هر چه گویی بترست رنـج دل و تاب تن و سـوز جگرست از هر چه خورند کم شود جز غم تو تا بیشترش همی خورم بیشترست
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 5 دیماه سال 1383 23:52
چون رشک بری که این شکاری او راست چون رشک نمی بری که او شیر خداست کـی فخــر کنـد شیــر خـدایـی بـه شـکــار چــون خـــالـق جمـله شکـــاران اوراسـت
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 2 دیماه سال 1383 23:58
آن شه که ز بندگان بدخو نگریخت وز بی ادبی و جرم صد تو نگریخت ایـن را تو مگـو لطـف٬ دریـا گـویـش بگریخت ز ما دیـو سیه٬ او نگریخت
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 26 آذرماه سال 1383 20:29
از بـس که بـرآورد غـمــت آه از من ترسم که شود به کام بدخواه از من دردا که ز هجران تو ای جان جهان خون شد دلـم و دلـت نـه آگاه از من تـا بـا غـم عشـق تـو مـرا کـار افتاد بیـچـاره دلـم در غــم بسیـار افتاد بسیـار فـتــاده بـود اندر غم عشق اما نـه چـنیـن زار که این بـار افتاد سـودای تـو را بهـانه ای بس باشد مدهوش تو را...
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 23 آذرماه سال 1383 15:40
من درد تو را ز دست آسان ندهـم دل بر نکَنم ز دوست تا جان ندهم از دوســت بـه یـادگــار دردی دارم کان درد به صـد هزار درمان ندهم گفتند که شـش جهـت نــور خــداسـت فریاد ز خلق خاست کان نور کجاست؟ بیگانه نظر کرد به هر سو چپ و راست گفتند دمی نظر بکن بی چپ و راست
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 20 آذرماه سال 1383 19:32
در یاد من آتشیست از صورت دوست ای غـصه٬ اگـر تو زهـره داری یـاد آ
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 16 آذرماه سال 1383 19:15
ای دوست قبولم کن و جانم بستان مستم کن و از هر دو جهانم بستان بـا هـر چه دلــم قــرار گیـرد بـی تـو آتـش بـه من انـدر زن و آنـم بستان آمین
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 14 آذرماه سال 1383 23:13
همه جمال تو بینم چو چشم باز کنم همه شراب تو نوشم چو لب فراز کنم حـرام دارم با مـردمـان سخـن گفـتـن و چـون حدیث تو آید سخـن دراز کـنم هـزار گـونه بـلنگـم بـهر رهــم که برنـد رهی که آن بسوی تست تـُرکتـاز کنم
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 11 آذرماه سال 1383 09:50
تخم مرغ کُلُمبوس٬ سرشار از تخم مرغ و کُلُمبوس
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 23 آبانماه سال 1383 19:58
در عشق زنده باید کز مُرده هیـچ نایـد دانی که کیست زنده؟ آن کو ز عشق آید گرمـی شیــر غـرّان٬ تیـزی تیــغ بُـرّان نــرّی جمله نــران ٬ با عشــق کُــند آیـد طبل غزا برآمد وز عـشـق لشکر آمد کو رُستــمِ سرآمد؟ تا دست بـر گشــاید رعدش بغرّد از دل٬ جانش ز ابــر قالب چون بـرق بجــهد از تن لحــظه ای نپــاید هرگـز چنیـن سَـری...
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 17 آبانماه سال 1383 22:31
ای نــور دل و دیده و جانـم چونی وی آرزوی هر دو جهانم چونی من بی لب لعل تو چنانم که مپرس تو بی رخِ زرد من ندانم چونی
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 15 آبانماه سال 1383 01:12
چراغ عشق صــدای نـالــه مـی آیـد ز مـحــراب علی در خون خود افتاده بی تاب سخن بس کن که حیدر در نمازست امیـر عشق در راز و نیاز است در آغـــاز نـمــاز آن مــرد بـرتـر به گــرمــی بـانــگ زد الله اکبر به سجده پخش شد عطر نمازش جـهــان لــرزید از راز و نیــازش صــدا زد قـل هــو الله احـــد را سـتـایــش کــرد الله الــصمد را...
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 10 آبانماه سال 1383 11:54
من درد تو را ز دست آسان ندهـم دل بر نکَنم ز دوست تا جان ندهم از دوســت بـه یـادگــار دردی دارم کان درد به صـد هزار درمان ندهم