X
تبلیغات
رایتل
یکی بود!
تعداد بازدیدکنندگان : 326291

به کسی نگر که ظلمت بزداید از وجودت
آرشیو
دوشنبه 26 فروردین‌ماه سال 1387
مانوئل مردی مهم و ضروری است

مانوئل باید مدام سر خودش را شلوغ نگه دارد وگرنه فکر می کند زندگی اش معنا ندارد٬ فکر می کند دارد وقتش را تلف می کند٬ جامعه به او احتیاج ندارد٬ کسی دوستش ندارد٬ کسی او را نمی خواهد.

پس همین که بیدار می شود٬ یک سلسله وظایف را انجام می دهد: اخبار تلویزیون را گوش می دهد (مبادا دیشب اتفاقی افتاده باشد)٬ روزنامه را می خواند (شاید دیروز اتفاقی افتاده باشد)٬ از زنش می خواهد نگذارد بچه ها دیر به مدرسه برسند٬ سوار ماشین٬ تاکسی٬ اتوبوس٬ مترو می شود٬ اما همیشه فکرش متمرکز است٬ به فضای خالی نگاه می کند٬ به ساعتش٬ و اگر بشود٬ با تلفن همراهش به چند نفر زنگ می زند و سؤال هایی می کند تا همه ببینند او آدم مهمی است و برای دنیا مفید است.

مانوئل به محل کارش می رسد٬ روی کاغذ هایی خم می شود که باید به آنها رسیدگی کند. اگر کارمند باشد٬ کاری می کند که رئیسش ببیند که او به موقع سرِ کارش آمده است. اگر خودش رئیس باشد٬ همه را فوری به کار وا می دارد٬ مبادا کار مهمی مانده باشد. مانوئل مشکلات را حل می کند٬ ایجاد می کند٬ برنامه های جدید تودین می کند٬ خط مشی جدید تعیین می کند.

مانوئل می رود نهار بخورد٬ اما هیچ وقتتنها نمی رود. اگر رئیس استُ با رفقایش نهار می خورد٬ از استراتژی های جدید حرف می زنند٬ از رقبا بد می گویند و همیشه برگ برنده ای در آستینش دارد و با غرور خاصی از کار زیادش می نالد. اگر کارمند است٬ باز هم با رفقایش می نشینند٬ پشت سر رئیس حرف می زنند٬ می گوید ساعت کارش خیلی زیاد است٬ با هاله ای از اندوه و غرور٬ می گوید در مؤسسه خیلی کارها وابسته به او است.

مانوئل (رئیس یا کارمند) تمام بعد از ظهر را کار می کند. گاهی به ساعتش نگاه می کندُ زمان برگشتن به خانه نزدیک می شود٬ اما هنوز باید فلان مشکل جزیی را بر طرف و بَهمان سند را تکمیل کند. مرد شریفی است٬ می خواهد حقوقش حلال باشد٬ توقعات دیگران را بر آورد٬ دوست دارد رؤیاهای والدینش را تحقق ببخشد. برای درس خواندن او خیلی زحمت کشیده اند.

سر انجام به خانه بر می گردد٬ حمام می گیرد٬ پیژامه می پوشدو می رود با خانواده اش شام بخورد. سراغ درس و مشق بچه هاو مار های روزانه زنش را می گیرد. گاهی از کارش حرف می زند٬ هادت ندارد گرفتاری هایش را به خانه بیاورد٬ اما دوست دارد سرمشقی برای خانواده اش باشد. شام تمام می شود٬ بجه ها -که اصلا وقت ندارند تا پدرشان سرمشق آنها باشدُ یا اصلا بنویسند یا این جور چیزها- میز را ترک می کنند و پشت کامپیوتر می نشینند. مانوئل به نوبهء خود٬ می رود تا جلوی آن دستگاه قدیمی کودکی اش بنشیند٬ که اسمش تلویزیون است. دوباره اخبار می بیند٬ (مبادا همان روز عصر اتفاقی افتاده باشد).

همیشه روی میز بغل تختش کتابی فنی می گذارد. چه رئیس باشد و چه کارمند٬ می داند رقابت شدید است و کسی که توانایی هایش را تحقق نبخشد٬ در خطر این است که کارش را از دست بدهد یا دچار بدترین نفرین ها شود: دیگر گرفتار نباشد.

با زنش کمی صحبت می کند. هرچه باشد٬ او مردی شریف٬ پرکار و پر محبت است که به خانواده اش می رسد و تحت هر شرایطی آماده است تا از آنها دفاع کند.

خواب کمی بعد می رسد٬ مانوئل می خوابد٬ چرا که می داند روز بعد خیلی گرفتار است و باید نیرویش را تجدید کند.

همان شب خوابی می بیند. فرشته ای از او می پرسد: «چرا این کار را می کنی؟» و او جواب می دهد: «برای اینکه آدم مسؤولی هستم.»

فرشته می گوید: « می توانی پانزده دقیقه در روز را توقف کنی٬ دنیا را نگاه کنی٬ خودت را نگاه کنی و خیلی ساده٬ هیچ کاری نکنی؟» مانوئل می گوید دلش می خواهد این کار را بکند٬ ولی وقتش را ندارد.

فرشته می گوید: «دروغ می گویی. همه برای این کار وقت دارن٬ فقط شجاعت می خواهد. کار وقتی برکت است که به ما کمک کند به عملمان فکر کنیم. اما اگر تنها فایده اش این باشد که نگذارد به معنای زندگی ات فکر کنی٬ نفرینی بیشتر نیست.»

مانوئل نیمه شب از خواب می پرد٬ عرق سرد بر بدنش نشسته. شجاعت؟ چطور است کسی که خودش را قربانی خانواده اش می کند٬ شجاعت این را ندارد که پانزده دقیقه جریان زندگی اش را نگه دارد؟

بهتر است دوباره بخوابد٬ همه اش خواب بود٬ این سؤال ها به جایی نمی رسد و فردا خیلی خیلی گرفتار است.

 


برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید
نام کاربری

Powered by BlogSky.com

عناوین آخرین یادداشت ها